لئن شکرتم لازیدنکم

شکر نعمت، نعمتت افزون کند!

خارج بدون فیلتر ۲۰۲۵

خارج بدون فیلتر ۲۰۲۵

یک کانال تلگرامی پیدا کرده ام که درباره خارج از ایران آگاهی هایی را بیان می کند.

خدا را شکر که من این کانال را پیدا کرده ام و برای شکر خدا آدرس این کانال را با شما به اشتراک می گذارم:

https://t.me/kharej2025

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محسن رهیافت
خدا را شکر که جن ها از من دور شدند

خدا را شکر که جن ها از من دور شدند

من بچه کوچکی بودم که پدرم زمینی را در یکی از محله های خیلی پایین قم خریداری کرد. و مدتی بعد یک ساختمان ساده داشتیم که خانواده در آن ساکن شدند.

خانه در محله خیلی کم جمعیتی بود که تازه در حال ساخت و ساز بود. اطرافمان پر بود از بیابان. از تاریکی های شبانه ترسناک. البته من که از کودکی در آن جا بزرگ میشدم ترسی نداشتم.

گاهی هم رفت و آمد سیاه پوش هایی را می دیدیم که برایمان اهمیت نداشت. خیلی سریع از مقابلمان رد می شدند.

مادرم گاهی تعریف می کند از کودکی هایش که در ده گذرانده است.

«در بستان خیار که داشتیم، گاهی می دیدم که غولی (جنی) در حال چیدن خیارهاست. فقط من می دیدم، و برادرم که در حال صحبت با دیگران بود چیزی ندیده بود»

«جنی در انبار خانه مان زندگی می کرد که همه از رفتن به انبار واهمه داشتند. همیشه من را می فرستادند که بروم و ماست بیاورم. جن موردنظر روی کوزه ماست می نشست. به او می گفتم که برود و در جای دیگر بنشیند. می رفت و من از ماست برمی داشتم»

«در بیابان که برای گشت و گذار رفته بودیم غولی را دیدم که زیر سایه درخت خوابیده بود و لخت بود. از او خواستم که بلند شود و برود و بی هیچ سروصدایی بلند شد و رفت»

من بزرگتر شده بودم. کتابخانه ای در محله ما دایر شده بود. در شلف معرفی کتاب ها می گشتم تا کتاب های موردعلاقه ام را پیدا کنم و بخوانم. قدیم تر کامپیوتری نبود تا به راحتی جستجو کنیم. همیشه هنگام گشتن یکی از برگه ها را می دیدم که نوشته بود اصول جادوی کابالا!

من توجه نمی کردم. بعدها که کامپیوتر برای جستجو گذاشته بودند هم گاهی این نام را می دیدم.

چند سال بعد که دیگر با کتابدارها دوست بودم و اجازه بدون محدودیت برای ورود به قفسه کتاب ها را داشتم (فقط تعداد انگشت شماری این اجازه را داشتند) یکی از روزها به سرم زد که همه قفسه ها را بررسی کنم. اتفاقی به کتاب حجیم و ضخیم و کلفتی برخوردم که جلدش شبیه جلد کتاب هایی بود که در فیلم های هری پاتر دیده بودم. عنوانش این بود: اصول جادوی کابالا

برایم جالب بود. برداشتم و رفتم پشت یکی از میزها نشستم. دو ساعتی کتاب را مطالعه کردم. با اشکال مختلف، اصول جادوی کابالا را تدریس کرده بود. کتاب را بردم و سرجایش در قفسه گذاشتم به این قصد که بعد از خوردن نهار در خانه برگردم و دوباره کتاب را بخوانم.

بعد از نهار که برگشتم اتفاقی غیرمنتظره رخ داده بود.

کتاب در قفسه نبود و در هیچ کجا نبود و کتابدار هم اظهار بی اطلاعی کرد. پشت رایانه نشستم و شروع به جستجو کردم. کتابی با این نام پیدا نشد.

عجیب تر این است که، کتابی با این نام اصلا چاپ نشده است! و در اینترنت هم نتیجه ای به دست نیامد. اگر شما نتیجه ای پیدا کردید به من اطلاع دهید!

از این مورد که بگذریم به اتفاق عجیب دیگری میرسم.

سوم دبیرستان رشته ریاضی تحصیل می کردم. کلیددار کتابخانه هم کلاسی های من بودند که چون اکثرا فرصت نداشتند گاهی کلید دست من بود. البته در این مورد خاص همه این دوستانم در کتابخانه حضور داشتند و من برای مطالعه شخصی مزاحمی نداشتم.

کنجکاوانه قفسه کتاب ها را می گشتم تا کتاب جالبی برای مطالعه پیدا کنم. باز هم مثل مورد قبل، کتاب ضخیمی را پیدا کردم که جلدش مثل کتاب های جادویی هری پاتر بود. عنوان کتاب دقیقا یادم نیست اما چیزی شبیه این ها بود: آشنایی با اجنه یا دایره المعارف اجنه

خلاصه کتابی بود که همه چیز را درباره اجنه نوشته بود. همه چیز را. ازدواج اجنه با هم. ازدواج اجنه با انسان. رابطه جنسی اجنه با انسان.

فرزندانی که حاصل ازدواج جن و انس بوده اند. در آخر کتاب هم نام همزاد جن و هم زاده فرشته هر انسان را براساس اسم کوچک نوشته بود.

و صدها مورد دیگر که به کل فراموش کرده ام.

یک مروری به انتهای کتاب که شامل نام همزادها بود کردم. نام همزاد خودم و چند تا از دوستانم را حفظ کردم و کتاب را بستم و در قفسه گذاشتم.

زنگ تفریح تمام شده بود و باید به کلاس برمی گشتم. بعد از یک ساعت و نیم کلاس به کتابخانه برگشتم تا دوباره کتاب را مطالعه کنم. اما این بار هم کتابی در کار نبود و من دوباره در حیرت ماندم که چرا این اتفاق ها می افتد.

اما چیزی که مسلم است این است که لشکری از اجنه و شیاطین مامورند که انسان هایی را گمراه کنند. حالا به هر روشی که ممکن است.

خدا را شکر که در حال حاضر اجنه از من دور شده اند!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محسن رهیافت
خدا را شکر که عاشق شدم!

خدا را شکر که عاشق شدم!

بعد از اتمام خدمت سربازی دیگر حوصله درس خواندن نداشتم. همین دیپلم کافی بود. علاقه داشتم که برنامه نویسی کنم اما هیچ راهنمایی نداشتم. نمی دانستم از کجا شروع کنم. دسترسی به اینترنت هم نداشتم.

بلافاصله بعد از خدمت در یک ساندویچی شروع به کار کردم. بعد از مدتی که صاحب کار از کاری بودن من مطمین شد کار را سپرد به من و خودش هم دیگر خیلی کم پیش می آمد که به مغازه بیاید.

بعد از چند ماه کار کردن از فشار کار از آنجا استعفا دادم.

مدت کوتاهی گذشت. در یک مغازه آجیل فروشی شروع به کار کردم و حقوق اندکم (حدود 300 هزار تومان) را جمع کردم و یک رایانه خانگی نو با قدرت معمولی تهیه کردم. اینترنت را هم وصل کردم و شروع کردم به یادگیری برنامه نویسی وب.

بعد از چند ماه تلاش برای یادگیری برنامه نویسی در حالی که چیزی نمانده بود که به نتیجه برسم، خانواده من را تحت فشار قرار دادند که «برو در بیرون از خانه کار کن» و من هر چه تلاش کردم راضی نشدم. و کار به جایی رسید که من را تهدید به بیرون کردن از خانه کردند.

من با روحیه ای افسرده و ناامید از خانواده، شغلی را پیدا کردم و این هم داستانی دارد. یک فروشگاه بزرگ هست در شهر ما که صدها نفر برای استخدام به آنجا میروند و ناامید برمی گردند. من هم شانسم را امتحان کرد. با اینکه حتی منطقه اش را هم نمی شناختم.

رفتم و فرم پر کردم و گفتند که تماس می گیریم. بعد از چند روز فشار خانواده صبرم را تمام کرد. رفتم به فروشگاه. مردی در پیشخوان ورودی نشسته بود و الحق به معتادی کم عقل شباهت داشت.

گفتم که میخواهم اینجا استخدام شوم و هنوز با من تماس گرفته نشده است. پاسخ داد که بالاخره تماس می گیرند. در جواب گفتم که «اصلا تو کی هستی. من میخوام رییسو ببینم». او گفت واقعا میخوای استخدام شوی و من اطمینان دادم. گفت کار ما خیلی سخت است و من اطمینان دادم. بعد با هم رفتیم گشتی در فروشگاه زدیم و او همه را به من معرفی کرد و بعد گفت که برو و در انبار کمک کن.

در اوج گرمای تابستان چندین ساعت به شدت کار کردم و اصلا به روی خودم نیاوردم که خسته ام. چون نمی خواستم دوباره در خانه بگویند که بی عار و مفت خورم. هر جور بود باید طاقت می آوردم.

فردای آن روز از من خواستند که در چیدمان کمک کنم. بعدها فهمیدم که آن مرد معتادگونه صفیح اخلاق رییس آنجا بوده و بسیار هم عاقل است.

به هر حال هر روز بیشتر از 13 ساعت کار می کردم با دو وعده غذا ذر روز. طوری که بعد از چند ماه سی کیلو کم کرده بودم. اما ادامه دادم.

اوایل دلیل ماندنم در آنجا این بود که از فشار خانواده رها شوم. اما چشمتان روز بد نبیند. بعد از مدتی عاشق یکی از دخترهایی شدم که در آنجا صندوقدار بود. وای چه دختری. ساده. زیبا. صادق. شاید هم من اینطور میدیدمش و این قدرها هم خوب نبوده است.

من را دیوانه خودش کرده بود. یکی از کارمندهای آنجا بود که متاهل بود و من خیلی با او صمیمی بود. یک روز قضیه را به او گفتم. پیش از او هم به دختری از کارمندهای آنجا قضیه را گفته بود. من به همه دخترهای همکارم نگاه خواهر و برادری داشتم و اصلا فکر بد نمی کردم.

این دختر همکارمان را مثل خواهر می دانستم. یک روز رفتم و به او گفتم «آبجی جان من عاشق شده ام» با تعجب و خوشحالی پرسید که «عاشق کی؟» و به او گفتم «خانم محمدپور».

یک روز به سرم زده بود که بروم و رودررو به مژگان بگویم که دوستش دارم اما این همکار متاهلم اجازه نداد و نصیحتم کرد. و من استفاده کردم. به من گفت که بهتر است مزه دهانش را بفهمی بعد.

زمان گذشت و همه متوجه شدیم که یکی از همکاران پسر به یکی از همکاران دختر ابراز محبت کرده است و دختر خانوم از کوره در رفته و پسر را شسته و پهن کرده است.

من چند ماه بود که صندوقدار شده بودم. و الحق که بهترین صندوق دار آن فروشگاه در آن برهه زمانی کسی جز من نبود. تعریف از خود نیست، خود همکاران صندوقدار هم اذعان داشتند.

یک روز به لطف خدا من و مژگان پشت به پشت هم در صندوق های جداگانه ای نشسته بودیم.

هیچ کس نبود و خلوت خلوت بود صندوق ها. خیلی عجیب بود.

برگشتم و پرسیدم «خانم محمدپور، اگه من جای اون پسره بودم و تو جای اون دختره چی کار می کردی؟»

شوکه شد. پرسید که «منظورت چیه؟»

گفتم «یه کم فکر کن بعد جواب بده»

فردا که دوباره به همان حال پشت به پشت هم نشسته بودیم برگشت به طرف من و پرسید «منظورت اینه که تو از اون دختر خوشت اومده یا از من خوشت اومده!»

من جواب دادم که «دومی درسته»

و این بود شروع یه حس قشنگ. پر از محبت. صداقت. عشق و اخلاص.

روزها می گذشت و کم کم همه فهمیده بودند که من و او دلداده هستیم.

چه نگاه های عاشقانه ای به هم داشتیم. چقدر لذت داشت. 

اما می سوختم که می دیدم با همه می گفت و می خندید. عذاب و عذاب و عذاب. سوختن و سوختن و سوختن.

حلاج را برای کشتن بردند. می‌گفت: «حق، حق، حق، اناالحق.»

نقل است که در آن میان درویشی از او پرسید که عشق چیست؟

گفت: «امروز بینی و فردا و پس فردا.» آن روزش بکشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش به باد بر دادند.

و من هم کشته شدم و سوختم و به بادرفتم.

عشق خیلی زیباست. هر کس عاشق نشده است، قطعا حس بزرگی را از دست داده است.

خدا را شکر که خدا فرصت عشق به من داد!

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
محسن رهیافت
تنها فاطمه فاطمه است!

تنها فاطمه فاطمه است!

من محسنم از درد می‌گویم برایت  *** از غصه‌ام با وسعتی در بی‌نهایت

آهسته من در بطن مادر خواب بودم  *** با ضربه‌های قلب او غم می‌سرودم

بابا علیَّم ماه، مادر کوکبش بود  *** لالایی‌ام ذکر نماز هر شبش بود

پر بود قلبش از محن از رنج از درد  *** در سوگ بابایش محمد گریه می‌کرد

دائم پی راز و نیاز و سوز و نجوا  *** هر شب دعا می‌کرد او همسایه‌ها را

پر بود از عشق علی و بچه‌هایش *** نشنیده هرگز یک نفر حتی صدایش

شش‌ماهه بودم داشتم من می‌شکفتم  *** درد و دل پر غصه‌اش را می‌شنفتم

می‌گفت مادر باخودش حیدر غریب است *** تنها شده در شهر بی یار و حبیب است

بابا ز بعدت گفته‌اند حیدر ولی نیست *** خانه نشینی هم سزاوار علی نیست

مانند یک کودک گرفته سر به زانو *** از بس نمودم گریه چشمم گشته کم‌سو

وجدان اهل شهرتان گویی به خواب است *** دیگر سلام شوهر من بی‌جواب است

با آسیا دستی چو گندم آرد می‌کرد *** می‌گفت از این روزگار ناجوانمرد

باگریه‌هایش قلب من راچاک می‌کرد *** دور از پدر اشک خودش را پاک می‌کرد

تا اینکه روزی پشت در غوغا به پاشد *** مادر همان جا بهر بابایم فدا شد

میخواستندآنانکه در غفلت اسیرند *** با زور از بابای من بیعت بگیرند

آنانکه میگفتند اهل سوز و دردند *** هیزم به پشت خانه ی ماجمع کردند

پستی صدا زدکیست درخانه بگویید *** گل هست آیا در گلستانه بگویید؟

باید بیاید مرتضی بیرون ز خانه *** بیعت نماید زود بی عذر و بهانه

ور نه به آتش میکشم این باغ گل را *** بر سینه ی او میگذارم داغ گل را

در پشت در آن دومی فریاد میزد *** از عمق سینه کینه اش را داد میزد

زین داد و بلوا شدحسین محزون و گریان *** از ترس ، زینب پشت باباگشت پنهان

شاخه گلی بهرجواب یک تبر رفت *** مادر به همراهی من در پشت در رفت

ایکاش مادر هیچوقت آنجا نمیرفت *** یا لااقل در پشت در تنها نمیرفت

آمد به پشت درصدا زد کیست اینجا *** سوگند در این خانه مولا نیست تنها

تا زنده ام یار پیمبر یار دارد *** دین علی مرتضی غمخوار دارد

میماند اینجا شوهرم تا زنده هستم *** جای شما من از علی شرمنده هستم

گویی وصایای پیمبر یادتان نیست *** یا اینکه وجدان وحیا همراهتان نیست

یا باید از فکر علی بردن حذر کرد *** یاکه ز روی نعش زهرایش گذر کرد

ترسی ندارم از شما صد رنگ پوشان *** باکی ندارم از شما ای دین فروشان

عاشق تر از من درجهان بهر علی کیست *** مردن برای فاطمه جز راحتی نیست

گویی که بخت امروز با صدیقه یار است *** جان دادن در راه حیدر افتخار است

در این میان فریاد زد آن ثانی پست *** گفتا که باید این صدا را تا ابد بست

تیره دلان سوی حرم حمله نمودند *** یک عده ظالم با لگد در را گشودند

مادر برای اینکه رویش را نبینند *** با ضربه هاشان غنچه ای چون من نچینند

پنهان به پشت در شد وحائل به دیوار *** هم کینه بود و آتش و هم دود و مسمار

دانست آن ثانی که پشت در کسی هست *** باید کتاب عشق را اینگونه می بست

بر در لگد زد تا دگر ساقی نماند *** چیزی برای مرتضی باقی نماند

در بطن مادر سینه ی من تنگ آمد *** گویی که شمشیری به قصد جنگ آمد

یکباره دیدم غرق درخون غرق دردم *** یک دشنه را در سینه ام احساس کردم

مادر کمک میخواست تا اسما بیاید *** یا بهر یاری پشت در طاها بیاید

وقتی که دستان پدر را بسته بودند *** یک عده شعر فتح و شادی می سرودند

گلهای باغ از ترس بیرون می دویدند *** بابا علی را سوی مسجد می کشیدند

دود و هیاهو بود و مادر گریه میکرد *** برحال زار مادرم ، در گریه میکرد

غرق بخون بودم دو چشم من نمی‌دید *** حال مرا در آن میان مسمار پرسید

دیگر نفهمیدم چه شد از تاب رفتم *** روی زمین در پیش مادر خواب رفتم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محسن رهیافت
خدا را شکر که گواهینامه راندن سواری را گرفتم

خدا را شکر که گواهینامه راندن سواری را گرفتم

فکر می کنم بیشتر از سه ماه بود که تقلا می کردم گواهینامه را بگیرم!

یک ماه طول کشید از ثبت نام تا قبول شدن یک ضرب در امتحان شفاهی آیین نامه! آرام

سه هفته ای طول کشید تا کلاس های تمرین عملی را تمام کنم! گریه

5 بار هم در امتحان عملی رد شدم! 

بار اول: نفر اول اول اول نشستم و افسر گفت که روشن کن و حرکت کن. همه کارهای آغازین را درست انجام دادم اما ...

...اما خلاص میخواستم حرکت کنم... یادم رفته بود که دنده را روی یک قرار بدهم :) زبان درازی و درجا رد شدم.

بار دوم و سوم و چهارم هم به شیوه کوچه بازاری رانندگی کردم. بدون رعایت حق تقدم و زدن راهنما و استفاده از آینه... اما در نهایت به خاطر پارک دوبل کج رد شدم.

بار پنجم همه چیز را رعایت کردم. اما چون آهسته و با احتیاط زیاد حرکت کرده بودم و البته فقط یک مقدار کج شدن پارک دوبله که باعث شد به جدول بخورم گریه باز هم رد شدم.

اما بار آخر که ششم باشد. بر او راست خم کردم و خم کردم راست. خروش از خم چرخ چاچی بخواست.

چنان شیک رفتم و حق تقدم را رعایت کردم و پارک دوبل مجلسی انجام دادم که افسر از من تعریف کرد. آرام

البته خدا رحمت کند دوست برادرم را که دنده درگیر رفتن را یادم داد و من را از آموزش به درد نخور مربی آموزشگاه (لعنت الله علیه) خلاصی داد. خدا را شکر که این دوست برادرم راننده حرفه ای بود.

خدایا شکرت که این خواسته ام را برآورده کردی. همیشه قبطه می خوردم به حال کسانی که رانندگی بلدند و این انگار یک عرف است که مرد رانندگی موتورسیکلت و سواری را حتما بداند.

در حال آماده شدن برای یادگیری راندن موتورسیکلت هستم. خدا کمکم کند. مادرم البته کمی نگران است ولی راضی می شود ان شا الله!

خدا را شکر که امیدم را زیاد میکند برای زندگی کردن در دنیایی که برای کسی که نمی خواهد گناه کند زندان است و برای کسی که گناه می کند لجن زار.

خدایا مرا از گناهکاران قرار مده هر چند که تو برای من بد نمیخواهی و من هستم که به سمت غیر تو میروم. اما درود به غیرت خدا که بنده اش از او دور می شود و او باز دل نمی کند!

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محسن رهیافت
خدا را شکر که بلدم اپ اندروید بنویسم

خدا را شکر که بلدم اپ اندروید بنویسم

سلام دوستان عزیز

امروز توانستم یک اپ شخصی را تکمیل کنم.

یا این اپ اهدافم را ثبت می کنم و میتوانم مدت زمانی را که به سررسید آن هدف مانده است را مطلع بشوم.

و می توانم از اطلاعات پشتیبان بگیرم و در درایو گوگل ذخیره کنم تا بعدها بازیابی کنم!

خدا را شکر که این کار را بلدم :) 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محسن رهیافت
خدا را شکر که کمک کردم مادرم در گوشی اش آهنگ گوش کند

خدا را شکر که کمک کردم مادرم در گوشی اش آهنگ گوش کند

سلام دوستان عزیز

امروز مادرم میخواست کمی مداحی و روضه گوش کند.

برادرم تعدادی فیلم دانلود کرد تا مادرم در گوشی گوش کند به امید اینکه مادرم پول بدهد تا او برای خودش نوشابه بخرد :)

بعد از اینکه مشخص شد گوشی ساده مادرم این فیلم ها را پخش نمی کند او هم تنبلی کرد و از زیر کار در رفت!

مادرم از من کمک خواست!

 من هم با شوق تمام فیلم ها را تبدیل کردم به صوت تا بتواند گوش کند.

و راهنمایی کردم تا با پلیر گوشی کار کند.

خدا را شکر که این قدر توانایی دارم که مادرم را خوشحال کنم!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محسن رهیافت
خدا را شکر که مادر دارم

خدا را شکر که مادر دارم

مادر کسی است که نمی توان محبت هایش را جبران کرد.

در جایی خواندم که فردی از یکی از اولیای خدا درباره کارهای زیادی که برای مادرش انجام می دهد گفت و پرسید که آیا جبران الطافش را نموده ام؟ ولی خدا پاسخی چنین داد که قطره ای از دریای لطفش جبران نمی شود.

البته مادر نعمتی است که شکرش هم ناممکن است. هر قدر هم که تلاش کنیم. خدا برای سرپرستی ما فردی به نام مادر قرار داد که بی هیچ چشم داشتی نگران ما بوده است. البته نه اینکه مادرها بی گناه هستند. اما قطعا هیچ کس به اندازه مادر خیرخواه ما نبوده است حتی اگر خیر ما را اشتباه تشخیص داده باشد.

من مادری دارم، بهتر از برگ درخت و خدایی که در این نزدیک است!

و مادرم این گونه مرا بزرگ کرد:

همان طور که قبلا گفته ام پدرم فردی بی خیال و تنبل بوده است و این سنگینی کار مادرم را بیشتر می کرد 

مادر من چهار فرزند را بزرگ کرده است.

مادر من مثل خیلی از مادرها دختری ضعیف الجسه بوده است که به بیماری کم خونی مبتلا بوده است. با این حال بسیار کار می کرده و تلاش می کرده است.

در کودکی ما زمانی که پدرم از فرط بی خیالی در خواب ناز تا ظهرگاه بوده است مادرم همراه چند پسر که شاگردی می کردند روی فرش بافی کار می کرد.

گاهی که اعتراض می کرد پدر روانی بی شخصیتم مادرم را کتک می زد. باورتان می شود من ۱۳ ساله بودم که در مدرسه اتفاقی افتاد و بند کیفم پاره شد. به خانه که آمدم و پدرم مطلع شد شروع کرد به کتک زدن من. البته فکر نکنید که این کیف را پدرم خریده بود. نه ....! به کمک کمیته امداد امام خمینی رحمه الله علیه تهیه کرده بودیم.

حتی در این سن هم من خودم کار کرده ام. روی دار قالی و فرش حتی برای خرج خوراک خودم. و برادرانم هم همین طور مثل من. و در نهایت پدرم بعد از خواب تا ظهر بیدار می شد و فکر می کرد چقدر موفق است که خرج خانه را می تواند بدهد. در واقع پدرم در حد تهیه مواد مخدر خودش و غذای خودش روی قالی کار می کرد.

مادرم همیشه تحت فشار روانی کم پولی و کم غذایی ما بود. خودش هم دست کمی نداشت در ضعف بدنی. با این حال ابراز نمی کرد.

می توانم بگویم آن یک سالی که پدرم به خاطر بدهی به زندان رفت (بدهی و نزول برای ساخت یک خانه بی کیفیت که با فوت می ریخت و ناتوانی در پرداخت به خاطر همان تنبلی بود) بهترین روزها را داشتم. تکلیفم مشخص بود. حتی در مسابقات خوشنویسی اول شدم. در مدرسه و در ناحیه و در شهر. ولی سال هایی که پدرم بود همیشه همه ما را تحقیر می کرد.

با اینکه خرج باشگاه ورزشی رفتن بسیار کم بود. من تا همین یک ماه پیش رنگ باشگاه ندیدم. پدرم می ترسید که قدرت پیدا کنیم و جلوی زورگویی هایش بایستیم.

در عوض همیشه پسرعمو ها و پسرعمه هایمان را به رخمان می کشید. یکی نبود بگوید تو هم پدری مثل پدر آن ها بوده ای؟

آن موقعی که آن ها غذای کافی می خوردند و دوبرار من وزن داشتند و هر وقت به خانه ما می آمدند با دیده تحقیر ما را نگاه می کردند و به ریش تو و بچه هایت می خندیدند همان موقع ما نان خشک برای خوردن پیدا نمی کردیم و همه اش از بی عرضگی تو بود.

باور کنید آنقدر بچه های فامیل درشت تر از ما هستند که من خجالت می کشم کنارشان بایستم. الان هم به خاطر همان حقارتی که سال ها تجربه کرده ام، با هیج کدامشان کلام محبت آمیز ندارم.

نه به این خاطر که دشمنشان هستم. البته به این خاطر که دوستشان ندارم.

و در همین شرایط بود که مادرم کنارمان از خود گذشتگی می کرد.

پدرم کاش در زندان می ماند. کسی که پدرم را از زندان و بدهی خلاص کرد مادرم بود. خانه مان( که البته از پول ارث پدری پدرم خریده شده است نه اینکه پدرم آدم پس انداز کنی باشد) در آن زمان حدود ۳ میلیون می ارزید. مادرم برای اینکه خانه بماند رفت کلیه اش را اهدا کرد. و به این وسیله پدرم توانست بدهی هایش را بدهد.

همین پدر روانی بعد از اینکه از زندان آزاد شد به جای رسیدگی به مادرم و مهربانی بیشتر، او را کتک زد. و صد بار تکرار شد. از من به شما نصیحت. اگر دیدید همسرتان این گونه قدرنشناس و بد اخلاق و روانی است، طلاق بگیرید. بگذارید همه دنیا شما را سرزنش کنند. از خودتان که مهم تر نیست این دنیا!

البته نه اینکه مادر من عاشق این مرد باشد، نه! عشقش همان سال اول مرد. چون عاشق چنین آدمی نمی توان ماند.

مادرم اگر پناهی داشت و کسی که پشتش باشد قطعا با این مرد ادامه نمیداد. برادران مادرم هم بی لیاقت و بی غیرت بودند. آن سالی که پدرم زندان بود، آمدند و سر هیچ و پوچ ما و مادرم را به کتک گرفتند.

چقدر دلم می سوزد برای تنهایی مادرم!

تا همین چند سال اخیر هم کارش سبک نشده بود.

شش سالی بود کمر مادرم مشکل داشت و باید عمل می شد. پدر بی عرضه بی غیرت من حتی سراغش را هم نمی گرفت. آخر سر مادرم جان به لب شد و کم مانده بود که کار به قطع شدن نخاع برسد که به لطف خدا یکی از آشنایان دفترچه درمانی اش را به ما داد و به این وسیله درمان را با هزینه کمتر در بیمارستان شهر انجام دادیم. خدا او را بیامرزد و لایق بهشتش نماید. با این حال پدرم حتی پول همان عمل با دفترچه را هم نداشت. من و برادرم پول هایمان را جمع کردیم و عمل انجام شد. خدا لعنت کند پدرم را و پدرهایی همچون پدرم را!

مادرم عشق من است. آن قدر مادرم را دوست دارم که اگر عاشق سینه چاک دختری شوم و آن دختر بهترین دختر عالم باشد؛ نمی پذیرم که به خاطر آن دختر مادرم آزار ببیند یا ناراحت شود چه برسد به اینکه به خاطر آن دختر از مادرم بگذرم! حاشا و کلا!

می دانم مادرهای زیادی مثل مادر من هستند که فداکارند و پدرهای زیادی مثل پدر من هستند که بی لیاقت!

خدا را شکر که مادری به من داد که عاشقش باشم. من حتی شکر این عشق را هم نمی توانم به جا بیاورم!

خدا همه مادران فداکار و صالح را حفظ کند!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محسن رهیافت
خدا را شکر که پدر دارم

خدا را شکر که پدر دارم

فکر می کردم به اینکه که امروز خدا را برای چه چیزی شکر کنم!

البته چیزهای زیادی هست که لایق شکر هست. اصلا همین که هستیم جای بسی شکر دارد. همین فرصت بودن و اختیار داشتن. که با رحمت و یاری خدا به بهشت وارد می شویم ان شاالله!

من چندی پیش با پدرم درگیری داشتم. البته مقصر او بوده است. اما رفتار من هم کمی تندتر از میزان لازم بود.

پدرم معتاد است. گاهی عصبانی می شود. گاهی خیلی عصبانی می شود. وقتی عصبانی می شود که از او انتقاد می کنیم. البته انتقاد به جا. چون گاهی کارهایی می کند که به ضرر خودش و بیشتر خانواده اش است. این را بدانید که پدرم توجه خیلی خیلی کمی به خانواده داشته و از روی ساده لوحی و بی خیالی روزگار گذرانده است.

الان هم وضعیت مالی مان در حدی است که مادرم غصه می خورد. من با خانواده تا ۱۸ سالگی در قم زندگی می کردیم. برادرم در کار مغازه داری سهل انگاری کرد و قرض به بار آورد. مجبور شدیم به ارومیه بیاییم. البته می توانستیم شهر دیگری هم برویم اما مادرم نسبت به ارومیه حس بهتری داشت.

به اینجا که آمدیم پدرم با اینکه پول کافی داشت خانه مناسبی را اجاره نکرد و باقیمانده پول را خرجی داد به ما و سر کار نرفت. البته برای مواد مخدر هم هزینه کرد.

در پرانتز: ما در قم خانه ای داریم که پول را از اجاره دادن آن خانه به دست آورده بودیم وگرنه پدرم از آن آدم هایی نیست که پول جمع کند. در قم هم که بودیم بسیار بی فکرانه عمل می کرد.

در خانه ای که اجاره کرده بودیم چند سال ماندیم و پدرم در سال آخر پول کرایه را ناقص و نامرتب داد و به این ترتیب بوده که پول پیشی که برای اجاره خانه جدید نیاز داشتیم ناقص شد و ...

من برای کار کردن به تهران رفته بودم. حدود ۵ میلیون پول جمع کرده بودم. مادرم تماس گرفت و از من سه میلیون پول خواست و من به سرعت پول را واریز کردم. مادرم قول داده بود که ماهانه مقداری کنار بگذارد تا قرضم را پس دهد و هنور که هنوز است چیزی ندیده ام. البته من از مادرم پول نمی خواهم. همین که با وجود این پدر تحمل کرده و صبر داشته من را به این مرحله رسانده است کار بزرگی است که از عهده شکرش برنیایم.

به هر حال با آن پول خانه دو طبقه کهنه ساختی اجاره شد و پدرم پول پیشی را که مانده بود از خانه قبلی خرج کرد و رفت. خرج کرد و رفت یعنی اینکه سر کار نرفت و از آن پول خرجی داد.

جای وحشتناک تر هم رسید. پدرم در این خانه هم در دادن کرایه ماهانه تبلی کرد و حدود دو میلیون از پول پیش به باد رفت به همان روشی که گفتم.

حال در خانه ای با ۶۰ یا ۷۰ متر مساحت هستیم که از بیرون آبروبر است و چسبیده به آشغال خانه ای در پایین ترین جای شهر ارومیه.

و من در تاسف که خودم چرا به فکر خودم نبوده ام. البته پاسخش این است که من خیلی ایده آل گرا بودم در کار پیدا کردن و بنابراین عقب مانده ام. و برای این متاسفم برای خودم.

و متاسف که چرا پیش دانشگاهی ام را با تنبلی خواندم و رد شدم ... :(

خوب ...

خدا را شکر می کنم که پدری به من داد تا نزدیک ترین مایه عبرتم باشد...

خدا را شکر می کنم که پدری به من داد تا گاهی به من محبت کند و من عقده ای نباشم

خدا را شکر می کنم که پدری به من داد تا گاهی تکیه گاهم باشد

خدا را شکر می کنم که پدری به من داد که از بعضی کارهای بد نهی ام کند هر چند که با زور بوده باشد خوب بیچاره راه دیگری بلد نبود

و خدا را شکر برای خیلی چیزها... :)

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محسن رهیافت
خدا را شکر که ماه رمضان روزه گرفتم

خدا را شکر که ماه رمضان روزه گرفتم

من پارسال نتونسته بودم ماه رمضان رو کامل روزه بگیرم. از خدا خواسته بودم سلامتی و توانایی دهد تا ماه رمضان امسال را بیشتر روزه بگیرم.

خدا را شکر. امسال به جز چند روز همه را روزه بودم. به یاری الهی توفیق داشتم قبل از شروع ماه روزه گرفتن را شروع کنم.

در کانال تلگرامی امام خامنه ای مطلبی را از امام خواندم که این مطلب را می رساند: سال مومن از شب و روز قدر شروع می شود. از این روزها و شب هاست که مومن آمادگی روحی خواهد داشت تا سالی را شروع کند که خدا در قلبش باشد و در عملش متجلی شود.

خدا را شکر که من را هدایت می کند و من را رها نکرده است.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محسن رهیافت
خدا را شکر که از گناه برمی گردم

خدا را شکر که از گناه برمی گردم

من عادت بدی دارم. گاهی می شود از روی شیطنت میروم در تلگرام، در گروه هایی که چت مختلط هستند شروع به چت می کنم.

من تلاش می کنم که به حلال و حرام روابط با نامحرم پایبند باشم اما گاهی ولنگار و بی بند و بار می شوم.

همیشه هم از این گناه پشیمان می شوم. از خدا می خواهم مرا چنان در دینداری پایدار کند که شوق گناه نداشته باشم.

می روم به پی وی دخترها و گاهی حتی حرف های خاک بر سری می زنیم ولی می دانم که کارم اشتباه است.

خدا را شکر که نمی مانم در این مرداب گناه و زود برمیگردم به سمت خدا!

خدایا شکرت

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
محسن رهیافت