مادر کسی است که نمی توان محبت هایش را جبران کرد.

در جایی خواندم که فردی از یکی از اولیای خدا درباره کارهای زیادی که برای مادرش انجام می دهد گفت و پرسید که آیا جبران الطافش را نموده ام؟ ولی خدا پاسخی چنین داد که قطره ای از دریای لطفش جبران نمی شود.

البته مادر نعمتی است که شکرش هم ناممکن است. هر قدر هم که تلاش کنیم. خدا برای سرپرستی ما فردی به نام مادر قرار داد که بی هیچ چشم داشتی نگران ما بوده است. البته نه اینکه مادرها بی گناه هستند. اما قطعا هیچ کس به اندازه مادر خیرخواه ما نبوده است حتی اگر خیر ما را اشتباه تشخیص داده باشد.

من مادری دارم، بهتر از برگ درخت و خدایی که در این نزدیک است!

و مادرم این گونه مرا بزرگ کرد:

همان طور که قبلا گفته ام پدرم فردی بی خیال و تنبل بوده است و این سنگینی کار مادرم را بیشتر می کرد 

مادر من چهار فرزند را بزرگ کرده است.

مادر من مثل خیلی از مادرها دختری ضعیف الجسه بوده است که به بیماری کم خونی مبتلا بوده است. با این حال بسیار کار می کرده و تلاش می کرده است.

در کودکی ما زمانی که پدرم از فرط بی خیالی در خواب ناز تا ظهرگاه بوده است مادرم همراه چند پسر که شاگردی می کردند روی فرش بافی کار می کرد.

گاهی که اعتراض می کرد پدر روانی بی شخصیتم مادرم را کتک می زد. باورتان می شود من ۱۳ ساله بودم که در مدرسه اتفاقی افتاد و بند کیفم پاره شد. به خانه که آمدم و پدرم مطلع شد شروع کرد به کتک زدن من. البته فکر نکنید که این کیف را پدرم خریده بود. نه ....! به کمک کمیته امداد امام خمینی رحمه الله علیه تهیه کرده بودیم.

حتی در این سن هم من خودم کار کرده ام. روی دار قالی و فرش حتی برای خرج خوراک خودم. و برادرانم هم همین طور مثل من. و در نهایت پدرم بعد از خواب تا ظهر بیدار می شد و فکر می کرد چقدر موفق است که خرج خانه را می تواند بدهد. در واقع پدرم در حد تهیه مواد مخدر خودش و غذای خودش روی قالی کار می کرد.

مادرم همیشه تحت فشار روانی کم پولی و کم غذایی ما بود. خودش هم دست کمی نداشت در ضعف بدنی. با این حال ابراز نمی کرد.

می توانم بگویم آن یک سالی که پدرم به خاطر بدهی به زندان رفت (بدهی و نزول برای ساخت یک خانه بی کیفیت که با فوت می ریخت و ناتوانی در پرداخت به خاطر همان تنبلی بود) بهترین روزها را داشتم. تکلیفم مشخص بود. حتی در مسابقات خوشنویسی اول شدم. در مدرسه و در ناحیه و در شهر. ولی سال هایی که پدرم بود همیشه همه ما را تحقیر می کرد.

با اینکه خرج باشگاه ورزشی رفتن بسیار کم بود. من تا همین یک ماه پیش رنگ باشگاه ندیدم. پدرم می ترسید که قدرت پیدا کنیم و جلوی زورگویی هایش بایستیم.

در عوض همیشه پسرعمو ها و پسرعمه هایمان را به رخمان می کشید. یکی نبود بگوید تو هم پدری مثل پدر آن ها بوده ای؟

آن موقعی که آن ها غذای کافی می خوردند و دوبرار من وزن داشتند و هر وقت به خانه ما می آمدند با دیده تحقیر ما را نگاه می کردند و به ریش تو و بچه هایت می خندیدند همان موقع ما نان خشک برای خوردن پیدا نمی کردیم و همه اش از بی عرضگی تو بود.

باور کنید آنقدر بچه های فامیل درشت تر از ما هستند که من خجالت می کشم کنارشان بایستم. الان هم به خاطر همان حقارتی که سال ها تجربه کرده ام، با هیج کدامشان کلام محبت آمیز ندارم.

نه به این خاطر که دشمنشان هستم. البته به این خاطر که دوستشان ندارم.

و در همین شرایط بود که مادرم کنارمان از خود گذشتگی می کرد.

پدرم کاش در زندان می ماند. کسی که پدرم را از زندان و بدهی خلاص کرد مادرم بود. خانه مان( که البته از پول ارث پدری پدرم خریده شده است نه اینکه پدرم آدم پس انداز کنی باشد) در آن زمان حدود ۳ میلیون می ارزید. مادرم برای اینکه خانه بماند رفت کلیه اش را اهدا کرد. و به این وسیله پدرم توانست بدهی هایش را بدهد.

همین پدر روانی بعد از اینکه از زندان آزاد شد به جای رسیدگی به مادرم و مهربانی بیشتر، او را کتک زد. و صد بار تکرار شد. از من به شما نصیحت. اگر دیدید همسرتان این گونه قدرنشناس و بد اخلاق و روانی است، طلاق بگیرید. بگذارید همه دنیا شما را سرزنش کنند. از خودتان که مهم تر نیست این دنیا!

البته نه اینکه مادر من عاشق این مرد باشد، نه! عشقش همان سال اول مرد. چون عاشق چنین آدمی نمی توان ماند.

مادرم اگر پناهی داشت و کسی که پشتش باشد قطعا با این مرد ادامه نمیداد. برادران مادرم هم بی لیاقت و بی غیرت بودند. آن سالی که پدرم زندان بود، آمدند و سر هیچ و پوچ ما و مادرم را به کتک گرفتند.

چقدر دلم می سوزد برای تنهایی مادرم!

تا همین چند سال اخیر هم کارش سبک نشده بود.

شش سالی بود کمر مادرم مشکل داشت و باید عمل می شد. پدر بی عرضه بی غیرت من حتی سراغش را هم نمی گرفت. آخر سر مادرم جان به لب شد و کم مانده بود که کار به قطع شدن نخاع برسد که به لطف خدا یکی از آشنایان دفترچه درمانی اش را به ما داد و به این وسیله درمان را با هزینه کمتر در بیمارستان شهر انجام دادیم. خدا او را بیامرزد و لایق بهشتش نماید. با این حال پدرم حتی پول همان عمل با دفترچه را هم نداشت. من و برادرم پول هایمان را جمع کردیم و عمل انجام شد. خدا لعنت کند پدرم را و پدرهایی همچون پدرم را!

مادرم عشق من است. آن قدر مادرم را دوست دارم که اگر عاشق سینه چاک دختری شوم و آن دختر بهترین دختر عالم باشد؛ نمی پذیرم که به خاطر آن دختر مادرم آزار ببیند یا ناراحت شود چه برسد به اینکه به خاطر آن دختر از مادرم بگذرم! حاشا و کلا!

می دانم مادرهای زیادی مثل مادر من هستند که فداکارند و پدرهای زیادی مثل پدر من هستند که بی لیاقت!

خدا را شکر که مادری به من داد که عاشقش باشم. من حتی شکر این عشق را هم نمی توانم به جا بیاورم!

خدا همه مادران فداکار و صالح را حفظ کند!