من محسنم از درد می‌گویم برایت  *** از غصه‌ام با وسعتی در بی‌نهایت

آهسته من در بطن مادر خواب بودم  *** با ضربه‌های قلب او غم می‌سرودم

بابا علیَّم ماه، مادر کوکبش بود  *** لالایی‌ام ذکر نماز هر شبش بود

پر بود قلبش از محن از رنج از درد  *** در سوگ بابایش محمد گریه می‌کرد

دائم پی راز و نیاز و سوز و نجوا  *** هر شب دعا می‌کرد او همسایه‌ها را

پر بود از عشق علی و بچه‌هایش *** نشنیده هرگز یک نفر حتی صدایش

شش‌ماهه بودم داشتم من می‌شکفتم  *** درد و دل پر غصه‌اش را می‌شنفتم

می‌گفت مادر باخودش حیدر غریب است *** تنها شده در شهر بی یار و حبیب است

بابا ز بعدت گفته‌اند حیدر ولی نیست *** خانه نشینی هم سزاوار علی نیست

مانند یک کودک گرفته سر به زانو *** از بس نمودم گریه چشمم گشته کم‌سو

وجدان اهل شهرتان گویی به خواب است *** دیگر سلام شوهر من بی‌جواب است

با آسیا دستی چو گندم آرد می‌کرد *** می‌گفت از این روزگار ناجوانمرد

باگریه‌هایش قلب من راچاک می‌کرد *** دور از پدر اشک خودش را پاک می‌کرد

تا اینکه روزی پشت در غوغا به پاشد *** مادر همان جا بهر بابایم فدا شد

میخواستندآنانکه در غفلت اسیرند *** با زور از بابای من بیعت بگیرند

آنانکه میگفتند اهل سوز و دردند *** هیزم به پشت خانه ی ماجمع کردند

پستی صدا زدکیست درخانه بگویید *** گل هست آیا در گلستانه بگویید؟

باید بیاید مرتضی بیرون ز خانه *** بیعت نماید زود بی عذر و بهانه

ور نه به آتش میکشم این باغ گل را *** بر سینه ی او میگذارم داغ گل را

در پشت در آن دومی فریاد میزد *** از عمق سینه کینه اش را داد میزد

زین داد و بلوا شدحسین محزون و گریان *** از ترس ، زینب پشت باباگشت پنهان

شاخه گلی بهرجواب یک تبر رفت *** مادر به همراهی من در پشت در رفت

ایکاش مادر هیچوقت آنجا نمیرفت *** یا لااقل در پشت در تنها نمیرفت

آمد به پشت درصدا زد کیست اینجا *** سوگند در این خانه مولا نیست تنها

تا زنده ام یار پیمبر یار دارد *** دین علی مرتضی غمخوار دارد

میماند اینجا شوهرم تا زنده هستم *** جای شما من از علی شرمنده هستم

گویی وصایای پیمبر یادتان نیست *** یا اینکه وجدان وحیا همراهتان نیست

یا باید از فکر علی بردن حذر کرد *** یاکه ز روی نعش زهرایش گذر کرد

ترسی ندارم از شما صد رنگ پوشان *** باکی ندارم از شما ای دین فروشان

عاشق تر از من درجهان بهر علی کیست *** مردن برای فاطمه جز راحتی نیست

گویی که بخت امروز با صدیقه یار است *** جان دادن در راه حیدر افتخار است

در این میان فریاد زد آن ثانی پست *** گفتا که باید این صدا را تا ابد بست

تیره دلان سوی حرم حمله نمودند *** یک عده ظالم با لگد در را گشودند

مادر برای اینکه رویش را نبینند *** با ضربه هاشان غنچه ای چون من نچینند

پنهان به پشت در شد وحائل به دیوار *** هم کینه بود و آتش و هم دود و مسمار

دانست آن ثانی که پشت در کسی هست *** باید کتاب عشق را اینگونه می بست

بر در لگد زد تا دگر ساقی نماند *** چیزی برای مرتضی باقی نماند

در بطن مادر سینه ی من تنگ آمد *** گویی که شمشیری به قصد جنگ آمد

یکباره دیدم غرق درخون غرق دردم *** یک دشنه را در سینه ام احساس کردم

مادر کمک میخواست تا اسما بیاید *** یا بهر یاری پشت در طاها بیاید

وقتی که دستان پدر را بسته بودند *** یک عده شعر فتح و شادی می سرودند

گلهای باغ از ترس بیرون می دویدند *** بابا علی را سوی مسجد می کشیدند

دود و هیاهو بود و مادر گریه میکرد *** برحال زار مادرم ، در گریه میکرد

غرق بخون بودم دو چشم من نمی‌دید *** حال مرا در آن میان مسمار پرسید

دیگر نفهمیدم چه شد از تاب رفتم *** روی زمین در پیش مادر خواب رفتم