بعد از اتمام خدمت سربازی دیگر حوصله درس خواندن نداشتم. همین دیپلم کافی بود. علاقه داشتم که برنامه نویسی کنم اما هیچ راهنمایی نداشتم. نمی دانستم از کجا شروع کنم. دسترسی به اینترنت هم نداشتم.

بلافاصله بعد از خدمت در یک ساندویچی شروع به کار کردم. بعد از مدتی که صاحب کار از کاری بودن من مطمین شد کار را سپرد به من و خودش هم دیگر خیلی کم پیش می آمد که به مغازه بیاید.

بعد از چند ماه کار کردن از فشار کار از آنجا استعفا دادم.

مدت کوتاهی گذشت. در یک مغازه آجیل فروشی شروع به کار کردم و حقوق اندکم (حدود 300 هزار تومان) را جمع کردم و یک رایانه خانگی نو با قدرت معمولی تهیه کردم. اینترنت را هم وصل کردم و شروع کردم به یادگیری برنامه نویسی وب.

بعد از چند ماه تلاش برای یادگیری برنامه نویسی در حالی که چیزی نمانده بود که به نتیجه برسم، خانواده من را تحت فشار قرار دادند که «برو در بیرون از خانه کار کن» و من هر چه تلاش کردم راضی نشدم. و کار به جایی رسید که من را تهدید به بیرون کردن از خانه کردند.

من با روحیه ای افسرده و ناامید از خانواده، شغلی را پیدا کردم و این هم داستانی دارد. یک فروشگاه بزرگ هست در شهر ما که صدها نفر برای استخدام به آنجا میروند و ناامید برمی گردند. من هم شانسم را امتحان کرد. با اینکه حتی منطقه اش را هم نمی شناختم.

رفتم و فرم پر کردم و گفتند که تماس می گیریم. بعد از چند روز فشار خانواده صبرم را تمام کرد. رفتم به فروشگاه. مردی در پیشخوان ورودی نشسته بود و الحق به معتادی کم عقل شباهت داشت.

گفتم که میخواهم اینجا استخدام شوم و هنوز با من تماس گرفته نشده است. پاسخ داد که بالاخره تماس می گیرند. در جواب گفتم که «اصلا تو کی هستی. من میخوام رییسو ببینم». او گفت واقعا میخوای استخدام شوی و من اطمینان دادم. گفت کار ما خیلی سخت است و من اطمینان دادم. بعد با هم رفتیم گشتی در فروشگاه زدیم و او همه را به من معرفی کرد و بعد گفت که برو و در انبار کمک کن.

در اوج گرمای تابستان چندین ساعت به شدت کار کردم و اصلا به روی خودم نیاوردم که خسته ام. چون نمی خواستم دوباره در خانه بگویند که بی عار و مفت خورم. هر جور بود باید طاقت می آوردم.

فردای آن روز از من خواستند که در چیدمان کمک کنم. بعدها فهمیدم که آن مرد معتادگونه صفیح اخلاق رییس آنجا بوده و بسیار هم عاقل است.

به هر حال هر روز بیشتر از 13 ساعت کار می کردم با دو وعده غذا ذر روز. طوری که بعد از چند ماه سی کیلو کم کرده بودم. اما ادامه دادم.

اوایل دلیل ماندنم در آنجا این بود که از فشار خانواده رها شوم. اما چشمتان روز بد نبیند. بعد از مدتی عاشق یکی از دخترهایی شدم که در آنجا صندوقدار بود. وای چه دختری. ساده. زیبا. صادق. شاید هم من اینطور میدیدمش و این قدرها هم خوب نبوده است.

من را دیوانه خودش کرده بود. یکی از کارمندهای آنجا بود که متاهل بود و من خیلی با او صمیمی بود. یک روز قضیه را به او گفتم. پیش از او هم به دختری از کارمندهای آنجا قضیه را گفته بود. من به همه دخترهای همکارم نگاه خواهر و برادری داشتم و اصلا فکر بد نمی کردم.

این دختر همکارمان را مثل خواهر می دانستم. یک روز رفتم و به او گفتم «آبجی جان من عاشق شده ام» با تعجب و خوشحالی پرسید که «عاشق کی؟» و به او گفتم «خانم محمدپور».

یک روز به سرم زده بود که بروم و رودررو به مژگان بگویم که دوستش دارم اما این همکار متاهلم اجازه نداد و نصیحتم کرد. و من استفاده کردم. به من گفت که بهتر است مزه دهانش را بفهمی بعد.

زمان گذشت و همه متوجه شدیم که یکی از همکاران پسر به یکی از همکاران دختر ابراز محبت کرده است و دختر خانوم از کوره در رفته و پسر را شسته و پهن کرده است.

من چند ماه بود که صندوقدار شده بودم. و الحق که بهترین صندوق دار آن فروشگاه در آن برهه زمانی کسی جز من نبود. تعریف از خود نیست، خود همکاران صندوقدار هم اذعان داشتند.

یک روز به لطف خدا من و مژگان پشت به پشت هم در صندوق های جداگانه ای نشسته بودیم.

هیچ کس نبود و خلوت خلوت بود صندوق ها. خیلی عجیب بود.

برگشتم و پرسیدم «خانم محمدپور، اگه من جای اون پسره بودم و تو جای اون دختره چی کار می کردی؟»

شوکه شد. پرسید که «منظورت چیه؟»

گفتم «یه کم فکر کن بعد جواب بده»

فردا که دوباره به همان حال پشت به پشت هم نشسته بودیم برگشت به طرف من و پرسید «منظورت اینه که تو از اون دختر خوشت اومده یا از من خوشت اومده!»

من جواب دادم که «دومی درسته»

و این بود شروع یه حس قشنگ. پر از محبت. صداقت. عشق و اخلاص.

روزها می گذشت و کم کم همه فهمیده بودند که من و او دلداده هستیم.

چه نگاه های عاشقانه ای به هم داشتیم. چقدر لذت داشت. 

اما می سوختم که می دیدم با همه می گفت و می خندید. عذاب و عذاب و عذاب. سوختن و سوختن و سوختن.

حلاج را برای کشتن بردند. می‌گفت: «حق، حق، حق، اناالحق.»

نقل است که در آن میان درویشی از او پرسید که عشق چیست؟

گفت: «امروز بینی و فردا و پس فردا.» آن روزش بکشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش به باد بر دادند.

و من هم کشته شدم و سوختم و به بادرفتم.

عشق خیلی زیباست. هر کس عاشق نشده است، قطعا حس بزرگی را از دست داده است.

خدا را شکر که خدا فرصت عشق به من داد!