من بچه کوچکی بودم که پدرم زمینی را در یکی از محله های خیلی پایین قم خریداری کرد. و مدتی بعد یک ساختمان ساده داشتیم که خانواده در آن ساکن شدند.

خانه در محله خیلی کم جمعیتی بود که تازه در حال ساخت و ساز بود. اطرافمان پر بود از بیابان. از تاریکی های شبانه ترسناک. البته من که از کودکی در آن جا بزرگ میشدم ترسی نداشتم.

گاهی هم رفت و آمد سیاه پوش هایی را می دیدیم که برایمان اهمیت نداشت. خیلی سریع از مقابلمان رد می شدند.

مادرم گاهی تعریف می کند از کودکی هایش که در ده گذرانده است.

«در بستان خیار که داشتیم، گاهی می دیدم که غولی (جنی) در حال چیدن خیارهاست. فقط من می دیدم، و برادرم که در حال صحبت با دیگران بود چیزی ندیده بود»

«جنی در انبار خانه مان زندگی می کرد که همه از رفتن به انبار واهمه داشتند. همیشه من را می فرستادند که بروم و ماست بیاورم. جن موردنظر روی کوزه ماست می نشست. به او می گفتم که برود و در جای دیگر بنشیند. می رفت و من از ماست برمی داشتم»

«در بیابان که برای گشت و گذار رفته بودیم غولی را دیدم که زیر سایه درخت خوابیده بود و لخت بود. از او خواستم که بلند شود و برود و بی هیچ سروصدایی بلند شد و رفت»

من بزرگتر شده بودم. کتابخانه ای در محله ما دایر شده بود. در شلف معرفی کتاب ها می گشتم تا کتاب های موردعلاقه ام را پیدا کنم و بخوانم. قدیم تر کامپیوتری نبود تا به راحتی جستجو کنیم. همیشه هنگام گشتن یکی از برگه ها را می دیدم که نوشته بود اصول جادوی کابالا!

من توجه نمی کردم. بعدها که کامپیوتر برای جستجو گذاشته بودند هم گاهی این نام را می دیدم.

چند سال بعد که دیگر با کتابدارها دوست بودم و اجازه بدون محدودیت برای ورود به قفسه کتاب ها را داشتم (فقط تعداد انگشت شماری این اجازه را داشتند) یکی از روزها به سرم زد که همه قفسه ها را بررسی کنم. اتفاقی به کتاب حجیم و ضخیم و کلفتی برخوردم که جلدش شبیه جلد کتاب هایی بود که در فیلم های هری پاتر دیده بودم. عنوانش این بود: اصول جادوی کابالا

برایم جالب بود. برداشتم و رفتم پشت یکی از میزها نشستم. دو ساعتی کتاب را مطالعه کردم. با اشکال مختلف، اصول جادوی کابالا را تدریس کرده بود. کتاب را بردم و سرجایش در قفسه گذاشتم به این قصد که بعد از خوردن نهار در خانه برگردم و دوباره کتاب را بخوانم.

بعد از نهار که برگشتم اتفاقی غیرمنتظره رخ داده بود.

کتاب در قفسه نبود و در هیچ کجا نبود و کتابدار هم اظهار بی اطلاعی کرد. پشت رایانه نشستم و شروع به جستجو کردم. کتابی با این نام پیدا نشد.

عجیب تر این است که، کتابی با این نام اصلا چاپ نشده است! و در اینترنت هم نتیجه ای به دست نیامد. اگر شما نتیجه ای پیدا کردید به من اطلاع دهید!

از این مورد که بگذریم به اتفاق عجیب دیگری میرسم.

سوم دبیرستان رشته ریاضی تحصیل می کردم. کلیددار کتابخانه هم کلاسی های من بودند که چون اکثرا فرصت نداشتند گاهی کلید دست من بود. البته در این مورد خاص همه این دوستانم در کتابخانه حضور داشتند و من برای مطالعه شخصی مزاحمی نداشتم.

کنجکاوانه قفسه کتاب ها را می گشتم تا کتاب جالبی برای مطالعه پیدا کنم. باز هم مثل مورد قبل، کتاب ضخیمی را پیدا کردم که جلدش مثل کتاب های جادویی هری پاتر بود. عنوان کتاب دقیقا یادم نیست اما چیزی شبیه این ها بود: آشنایی با اجنه یا دایره المعارف اجنه

خلاصه کتابی بود که همه چیز را درباره اجنه نوشته بود. همه چیز را. ازدواج اجنه با هم. ازدواج اجنه با انسان. رابطه جنسی اجنه با انسان.

فرزندانی که حاصل ازدواج جن و انس بوده اند. در آخر کتاب هم نام همزاد جن و هم زاده فرشته هر انسان را براساس اسم کوچک نوشته بود.

و صدها مورد دیگر که به کل فراموش کرده ام.

یک مروری به انتهای کتاب که شامل نام همزادها بود کردم. نام همزاد خودم و چند تا از دوستانم را حفظ کردم و کتاب را بستم و در قفسه گذاشتم.

زنگ تفریح تمام شده بود و باید به کلاس برمی گشتم. بعد از یک ساعت و نیم کلاس به کتابخانه برگشتم تا دوباره کتاب را مطالعه کنم. اما این بار هم کتابی در کار نبود و من دوباره در حیرت ماندم که چرا این اتفاق ها می افتد.

اما چیزی که مسلم است این است که لشکری از اجنه و شیاطین مامورند که انسان هایی را گمراه کنند. حالا به هر روشی که ممکن است.

خدا را شکر که در حال حاضر اجنه از من دور شده اند!